سکانس پایگاه فضایی فیلم دو هزار و یک :یک ادیسه فضایی
فیلم دو هزار و یک :یک ادیسه فضایی سکانسی بینظیر با موسیقی دانوب آبی از یوهان اشتراوس دوم حاصل پیوندی است که کوبریک میان حرکت چرخان ماهواره و رقصندههای والتز ایجاد کرده است ایستگاهی مداری به عنوان پایگاهی برای سفر میان زمین و پایگاههای موجود روی ماه بنا شده است که با چرخش به دور […]
اول داستان میمون ها (نماد انسان) یه شیئ عجیب رو میبینند که در حالی که دوست دارن بدونن چیه ازش میترسن و همین که بهش دست میزنند به یه جور آگاهی میرنس بعد از اون یکی از اون میمون ها یه استخوانو میبینه که ازش به عنوان ابزاری برای کشتن هم نوع خودش استفاده میکنه تو بخش های بعدی فیلم ما یه سفینه رو میبینیم که شکلش درست شبیه همو استخوان هست که یه جور هوش مصنوعی داره جالب ایجاست که اون کامپیوتر میگه که من هیچ وقت اشتباه نمیکنم و فقط انسانه که مرتکب اشتباه میشه در حالی که خودش ساخت دست بشره رابطه این سفینه با اون استخوان اینجا مشخص میشه که در حالی که هر دو ابزاری هستند ولی این خود انسانه که اونو بکار میگیره و مرتکب اشتباه میشه (در واقع اون کامپیوتر درست میگفت)
به نظرم یکی از قسمت های جالب دیگه فیلم این بود که اون چیزی که همه دنبالش بودن (همون شئ عجیب) داشت به مشتری سیگنال میفرستاد حتما میدونید که مشتری یه سیاره گازیه انگار داشت میگفت که چیزی که همه فک میکنن حقیقت در اونجا مخفی شده در واقع وجود نداره
اوج فیلم به نظرم در سکانسهای آخره که “دیو” خودشو میبینه که پیر تر و پیر تر میشه بعد ار اون “دیو” که خیلی پیر شده اون شئ رو میبینه (فک کنم) اون شئ خود “دیو” بوده و (دیو مجاز از انسانه) وقتی هم به آخر فیلم میرسیم یه چیز دیگه هم واسمون روشن میشه که دنیا در حال تکرار شدنه (تولد، زندگی، مرگ) که هیچ وقت تموم نمیشه